مطالب جذاب و خواندنی

اگر می خواهید پیروز شوید امیدوار باشید. افلاطون / اگر بی حجابی تمدن است پس حیوانات متمدن ترند. / لذتی که در گذشت است، در انتقام نیست. امام علی (ع) / اندیشه کن آنگاه سخن گو تا از لغزش بر کنار باشی. حضرت محمد (ص) / ای کاش زبانم می توانست از فکرم پیروی کند. مثل یونانی / پرحرفی و پرگویی مجال تفکر و تعقل را از انسان می گیرد. دیل کارنگی / چیزی بگو که ارزش آن بیش از خاموشی باشد. دیل کارنگی / کسی که رفیق خوبی دارد نیاز به آینه ندارد. حضرت علی (ع) / تفکر در عاقبت هر کاری باعث رستگاری است. سقراط / خودپرستی آفت دوستی و باعث تباهی خرد است. حضرت علی (ع) / مغرور بودن به دانش خود، بدترین نوع جهالت است. جرجی تایلر / آنقدر شکست خوردم راه شکست دادن را آموختم. ناپلئون / حسد ورزیدن علامت بارز بی لیاقتی است. لارشفوکولد / بزرگ ترین داروی خشم صبر و درنگ است. سنگا /***** از آهسته رفتن مترس، از بیحرکت ایستادن بترس. مثل چینی ***** بهترین کار میانه روی است. امام علی (ع) ***** صرفه جوئی خود یکی از منابع مهم در آمد است. الکساندر دوما ***** نه چندان نرمی کن که بر تو دلیر شوند و نه چندان درشتی که از تو سیر گردند. سعدی ***** اگر می خواهی هستی را بشناسی خود را بشناس. سقراط ***** به توانایی خویش یمان داشتن نیمی از کامیابی است. روسو ***** شرافت مانند تیری است که چون از کمان جست بازگشت آن ممتنع است. هربرت ***** کسیکه فقط یک دین را می شناسد دین دار نیست. ماکسر مولر ***** آنکه خوشی خود را در رنج دیگران بجوید هرگز روی خوشی را نمی بیند. بودا ***** مقصرترین مردم کسانی هستند که روح مایوس دارند. ناپلئون ***** زیاد زیستن تقریبا آرزوی همه می باشد، ولی خوب زیستن آرمان یک عده معدود. ج.هیوز *****خردمند به کار خویش تکیه کند و نادان به آرزوی خویش. امام علی (ع) ***** امید داروئی است که شفا نمی دهد اما درد را قابل تحمل می کند. مارسل آشار ***** آینده متعلق به کسانی است که در آرزوی آن هستند و بدان ایمان دارند. حجازی ***** از فرط غرور نه و از فرط ضعف آری مگو. مثل اسپانیایی ***** آنکه بیش از اندازه محتاط است، بسیار کم کار انجام می دهد. شیللر ***** روزیکه صبر در باغ زندگیت بروید بچیدن میوه پیروزی امیدوار باش. مثل آلمانی ***** راز موفقیت در ثبات قدم نهفته است. دیسرائیلی *****برای مردیکه اراده دارد هیچ چیز امکان ناپذیر نیست. میرابو ***** افکار نیرومندتر از ارتش ها هستند. ناپلئون ***** در موقعی که عصبانی هستم، تصمیم نمی گیرم. چرچیل ***** دشوارترین قدم، همان قدم اول است. مثل بلژیکی ***** چاپلوسی هم گوینده را فاسد می کند و هم شنونده را. دیل کارنگی ***** سه چیز خیلی سختند: فولاد، الماس و خویشتن شناسی. ***** از پیروزی تا سقوط، فقط یک گام فاصله است. ناپلئون ***** هرگاه بتوانم بعد از هر شکست لبخند بزنم، شجاع خواهم بود. ناپلئون ***** خشم با دیوانگی آغاز می شود و با پشیمانی پایان می پذیرد. فیثاغورث ***** خشم معتدل شایسته مرد حکیم است. فیلون ***** خشم از آتش است با آب آن را فرو بنشانید. حضرت محمد (ص) ***** تنبیه در هنگام خشم، اصلاح نیست بلکه انتقام است. مونت نین ***** بزرگترین داروی خشم صبر و درنگ است. سنگا *****

مطالب جذاب و دیدنی
Iran Market Center
مشاغل ایران | کسب درآمد

- فقط با کلیک بر روی بنر زیر و عضو رایگان در سایت 5000 تومان اعتبار قابل نقد دریافت می کنید.
- در قبال معرفی هر نفر به سایت 500 تومان پورسانت قابل نقد می گیرید.
- با شرکت در مسابقات روزانه از جوایز نقدی بهره مند خواهید شد.
- با تغییر رتبه بازاریابی از جوایزه ویژه برخوردار خواهید شد.
- با درجه آگهی درآمد زا توسط شما و زیرمجموعه های شما پورسانت دریافت خواهید کرد.
- با استفاده از کدهای درآمد زا و بر حسب رتبه بازاریابی خود برای هر کلیک بین 50 تا 200 ریال درآمد خواهید داشت.

با این همه مزایا در فکر چه هستید ؟؟؟؟

mi118.com




برچسبها : -
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 31 اسفند 1390 ساعت 20:35
خواص درمانی هلو | میوه درمانی

درخت هلو از 2200 سال قبل بحالت وحشي در چين وجود داشته و از آنجا به نقاط ديگر جهان راه يافته است. در قرون وسطي از آن بصورت يك داروي گياهي استفاده مي شده است.درخت هلو درختي است زيبا به بلندي تقريبا" 5 متر كه داراي شاخه هاي زيادي ميباشد.گلهاي هلو زودرس هستند و قبل از باز شدن برگها ظاهر شده و منظره ي زيبايي به درخت مي دهند.اين گلها به رنگ صورتي، قرمز يا سفيد ميباشند.ميوه ي هلو گرد و برنگ طلايي و سرخ است كه روي آن را كركهاي زيادي پوشانده.هسته ي هلو بسيار سخت است و درون آن مغز هسته قرار دارد كه تلخ است.مغز هسته سمي است و مصرف مداوم آن موجب مسموميت مي شود.
هلو ميوه اي است لذيذ كه درشت تر و پر آب تر و شيرين تر از شفتالو بوده و معمولا" هسته ي آن به آساني از گوشت جدا مي گردد ولي شفتالو نوعي ديگر است كه هسته اش بسختي از گوشتش جدا مي شود.هلو داراي پوستي نازك و رنگارنگ و هسته اي درشت و سخت است.شليل نوعي هلو است كه از پيوند نوعي شفتالو و زردآلو بدست مي آيد.
هلو ميوه اي تابستاني است كه از لذيذترين،معتدلترين و مفيدترين ميوه ها محسوب مي شود.
بهتر است هلو را با پوستش بخوريد،زيرا پوست آن داراي مقدار زيادي ويتامين (آ_A) است.
قسمتهايي از آن كه در غذا و درمان مورد استفاده قرار مي گيرد عبارتند از:ميوه،برگ،پوست و گل هلو


ادامه مطلب
برچسبها : خواص - درمانی - هلو
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 5 آبان 1388 ساعت 23:11
خواص درمانی میوه انگور | میوه درمانی

مقدمه

درخت انگور که درخت مو نیز نامیده می‌شود درختچه‌ای است بالا رونده که از دیوار و درختان مجاور بالا می‌رود. ساقه آن گره‌دار و دارای برگهای متناوب است. برگهای انگور دارای پنج لوب دندانه‌دار و به رنگ سبز تیره می‌باشد. گلهای آن کوچک ، مجتمع و به صورت خوشه ظاهر می‌شود. میوه درخت انگور ، گوشت‌دار و شیرین و برگهای مختلف است.



تصویر

ترکیبات شیمیایی

برگ مو دارای ساکارز ، لوولز ، اینوزیت Inosite ، مواد نشاسته‌ای و تعدادی اسیدهای آلی است. دم خوشه انگور دارای تانن ، مواد رزینی ، تارتارات پتاسیم و اسیدهای آلی است. غوره ک میوه سبز رنگ و نارس انگور است که دارای طعم ترش می‌باشد. غوره دارای اسیدهای آلی مانند اسید مالیک ، اسید فرمیک ، اسید سوکسینیک ، اسید اگزالیک ، اسید گلوکولیک و قند می‌باشد.

پوست انگور دارای تانن ، تارتارات پتاسیم ، اسیدهای آزاد و مواد معدنی می‌باشد. در هسته انگور مقداری روغن و تانن موجود است. روغن هسته انگور به رنگ زرد مایل به سبز است. این روغن فاقد بو و دارای طعمی مطبوع می‌باشد. روغن هسته دارای تری گلیسیرید ، اسید اولئیک ، اسید پالمتیک ، اسید لینولئیک ، اسید استئاریک و اسید آراشیک می‌باشد.
خواص درمانی انگور در ادامه مطلب

ادامه مطلب
برچسبها : خواص - درمانی - میوه - انگور
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 5 آبان 1388 ساعت 23:03
پرتقال و خواص درماني آن | میوه درمانی

پرتقال و خواص درماني آن

  * اثرات‌ درماني‌ پرتقال‌:
    بسياري‌ از بيماري‌ها را مي‌توان‌ باپرتقال‌ درمان‌ كرد:
    

الف‌ - اگزما: پوست‌ پرتقال‌ راتكه‌ كرده‌ به‌ شكل‌ ضماد درآورده‌ آن‌گاه‌ روي‌ ضايعه‌ پوستي‌ قرار دهيد.
    ب‌ - درمان‌ سرفه‌ با پوست‌پرتقال‌: پوست‌ پرتقال‌ را جوشانده‌ واز آن‌ استفاده‌ كنيد.
    ج‌ - پيشگيري‌ از چين‌ وچروك‌ صورت‌: براي‌ اين‌ كار تخم‌پرتقال‌ را له‌ كنيد و به‌ صورت‌ ضماددرآوريد و شب‌ روي‌ پوست‌ صورت‌بگذاريد.
    د - درمان‌ و رفع‌ سكسكه‌:برگ‌ پرتقال‌ را در دهان‌ خوب‌ بجويد وآب‌ آن‌ را فرو ببريد.
    ه - دفع‌ انگل‌ روده‌: يك‌ ليوان‌آب‌ پرتقال‌ را با كمي‌ نمك‌ مخلوط وميل‌ كنيد.
    ت‌ - جوش‌ خوردگي‌استخوان‌: هنگام‌ شكستگي‌استخوان‌ از آب‌ پرتقال‌ به‌ مقدار زياد وروزانه‌ استفاده‌ نماييد.
    ث‌ - تقويت‌ اعصاب‌: پرتقال‌اعصاب‌ را تقويت‌ مي‌كند و قدرت‌تمركز به‌ وجود مي‌آورد. سايربيماري‌هايي‌ كه‌ مي‌توان‌ با پرتقال‌درمان‌ كرد: درمان‌ نقرس‌ و روماتيسم‌ -درماني‌ بي‌خوابي‌ - درمان‌ سرخچه‌ -پيشگيري‌ از بيماري‌هاي‌ قلبي‌ -پيشگيري‌ از سرطان‌ها (به‌ خصوص‌سرطان‌ ناي‌ - لوزالمعده‌ - معده‌ )



برچسبها : پرتقال - خواص - درمانی
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 5 آبان 1388 ساعت 22:57
آسیاب در نخ/فصل آخر | داستانهای عاشقانه

فصل نهم را بخوانید

فصل آخر

گریز

یه صدایی با ملایمت و متانت مگی رو به خودش آورد. او با عجله به طرف اتاق خواب رفت تا افرادی رو که آنجا بودند رو بیدار کنه. مادر مگی آن شب برای دیدن یکی از خواهراش رفته بود و آنجا نبود. افراد از پله ها پایین آمدند، آنجا فقط صداهای گوش خراش بود و آب که داشت پنجره های راه پله رو درهم می شکست. آنها به طرف قایق ها دویدندو مگی خودش رو تنها توی یک قایق انداخت و ناگهان متوجه شد که تنها تو وسط رود خانه است.

توی تاریک شب فریاد زد:" آه، خدای من، من کجا هستم؟" تو خانه آسیابی چه می گذشت؟ او باید به آنجا می رفت و به برادرش کمک می کرد. به هر سختی بود شروع به حرکت کرد در حالی که موهاش ار شدت باد به صورتش ضربه می زدندو لباسهای خیسش به بدنش چسبیده بودند. فقط می تونست ساحل رود خانه و اشیاء سیاهی که روی رودخانه شناور بودند رو ببینه. در ها و اسباب و اثاثیه خانه ها که توسط سیل حمل می شدند. مگی خیلی ترسیده بود اما به حرکتش ادامه داد.

سرانجام به خانه آسیابی رسید. هیچ صدایی نمی شنید و هیچ حرکتی رو نمی دید.

فریاد زد:" تام، کجایی؟" و تام خودش رو آشکار کرد. خیلی نگران به نظر می رسید. روشن بود که نمی تونست هیچ راهی برای گریز از خانه پیدا کنه.

" تو تنهایی مگی!" تام این رو گفت و خودش رو از پنجره برون کشید و پرید توی قایق.

حالا دیگه تام قایق رو هدایت می کرد، به طوری که آن دو به صورت رو در رو نشسته بودند. مگی می دید که تام داره با احساسات خودش می جنگه. سپس او اشکهارو تو چشمای تام دید.

تام با آرامش و لطافت گفت:" مگسی." این نامی بود که تو کودکی تام هروقت از دست مگی خوشنود و راضی بود، اونو به این نام صدا می کرد.

مگی قادر نبود که جواب بده، ولی یک شادی تازه تمام وجودش رو گرم کرده بود.

او خیلی سریع گفت:" تام، ما باید اول لوسی رو پیدا کنیم و ببینم که آیا تو خطر نیست. بعد ما می تونیم به دیگران هم کمک کنیم."

تام به سختی قایق رو کنترل می کرد، اما یه مشکل و خطر جدید آنجا بود. تکه های بزرگ چوب که از خانه  ها شکسته بود و روی آب شناور بود داشت به سرعت به طرف اونا می اومد. افرادی که تو قایق های دیگر نشسته بودن و اونا رو می دیدند به فریاد به اونا می گفتند که باید هرچه سریع تر از وسط رودخانه دور بشن.

اونا نتونستند که سریعتر حرکت کنند. تام فهمید که دیگه خیلی دیرشده و هر لحظه احتمال داره که اونا با یکی از اون چوبهای بزرگ تصادف کنند. تام بلند شد و خودش رو به بغل مگی انداخت گفت:" اون داره میاد مگی!" مگی هم تام رو به شدت بغل کرد.

چند لحظه بعد قایق ناپدید شد و قطعه چوب بزرگ به راه خودش ادامه داد و هیچ خبری از این خواهر و برادر نشد.

بعد از سیل

پنج سال بعد از این سیل مهیب و ترسناک، همه چیز توی شهر St Ogg’s به حالت اول خودش برگشت. خانه های جدید و درخت های تازه توی شهر به وجود آمدند و خاطرات آن روز هرگز از خاطر مردم پاک نشد.

یه تغییر جدیدی هم توی شهر به وجود آمده بود.یک قبر جدید نزدیک کلیسا بود، قبری که دو بدن رو تو خودش جا داده بود، بدنهایی که بعد از سیل پیدا شد در حالی که دست هایشان را به دور هم انداخته بودند و همدیگر را گرفته بودند.

روی قبر نام تام و مگی تیلور نوشته شده بود و زیر نامشان نیز این جمله هک شده بود.

" حتی با مرگ هم آن دو از هم جدا نشدند "

 

پایان

 

نظر یادتون نره...



برچسبها : آسیاب - فصل - آخر
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 18 مهر 1388 ساعت 13:04
رسم جدول در Microsoft Word 2007 به ساده ترین شکل ممکن! | ترفند Word

رسم جدول در Microsoft Word 2007 به ساده ترین شکل ممکن!

یکی از قابلیت هایی که همواره در نرم افزار Microsoft Word از همان ابتدا موجود بوده است ، امکان رسم جداول به منظور تنظیم سطرها و ستونهای مختلف در در داخل متن بوده است. اما در آخرین نسخه مجموعه آفیس ، Word 2007 قابلیت جالبی در این خصوص را داراست. به طوریکه شما میتوانید به سادگی تمام و تنها با استفاده از دکمه های کیبورد جدول های مختلفی را در داخل Word 2007 ترسیم کنید. بدون نیاز به کلنجار رفتن با قسمتهای مختلف برنامه. در این ترفند قصد داریم تا به معرفی این موضوع که بسیاری از کاربران از آن بی خبرند بپردازیم.


ادامه مطلب
برچسبها : رسم - جدول - microsoft - word - 2007 - ساده - ترین - شکل - ممکن
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 14 مهر 1388 ساعت 07:12
آسیاب در نخ/فصل نهم | داستانهای عاشقانه

فصل هشتم را بخوانید

فصل نهم

خجالت

 

مگی تو شهر یورک ( York ) مریض شد و حدود پنج روز همانجا ماند تا اینکه قادر شد به خانه برگرده. او مستقیما به خانه آسیابی رفت، جایی که کارخانه آقای دینه آنجا را خریده بود و حالا تام آن را مدیریت می کرد.

زمانی که مگی به نرده های خانه آسیابی رسید، تام رو بیرون توی مزرعه دید. تام به صورت خسته و ناراحت مگی نگاه کرد اما هیچ حرکتی به طرف مگی نکرد. صورت خودش خیلی سردتر و بی حوصله تر از چیزی بود که مگی تا حالا دیده بود.

مگی به او نزدیکتر شد و گفت:" تام ، من برگشتم خونه ... تا همه چیز رو به تو توضیح بدم."

تام با عصبانیت فریاد زد:" تو هیچ سرپناهی رو پیش من پیدا نخواهی کرد، تو موجب شرم و خجالت همه فامیل شدی. تو به دوستان خودت هم صدمه زدی. اینجا هیچ کاری نیست که من بتونم برای تو انجام بدم. تو دیگه به من تعلق نداری."

مادرشون آمد و در رو باز کرد، و از دیدن دخترش و شنیدن حرفهایی که تام داشت به اون می زد، منجمد شد و چیزی نگفت.

مگی ادامه داد:" تام، موضوع آن چیزی نیست که تو فکر می کنی و من آنطوری  که تو فهمیدی مقصرنیستم. نمی گم که به دیگران صدمه نزدم و آسیب نرسوندم و از احساست خودم پیروی نکردم. من در حداقل زمانی که می تونستم برگشتم، و به خاطر دردی که ایجاد کردم متاسفم."

تام جواب داد:" صحبت کردن با تو برام خیلی مشکله. تو با استفان رابطه داشتی و خجالت نمی کشی و شرم نمی کنی. تو از فیلیپ واکم استفاده کردی و بهش دروغ گفتی. لوسی، مهربان ترین دوستی که داشتی، به قدری مریض و ناراحته که نمی تونه صحبت کنه. زندگی من از تو سخت تره ، اما من بدون هیچ شکایتی به اون ادامه می دم. و نگاه کن که تو چی شدی! اگه پول نیاز داشته باشی من بایستی به تو بدم، اما تو نباید اینجا با ما زیر یک سقف زندگی کنی. حالا برو!"

مگی به آرامی برگشت و خواست بره. اما عشق مادرانه از هر عشق و احساس دیگری قدرتمندتره.

خانم تیلور با گریه گفت:" دخترم، منتظرم باش! من هم می خوام با تو بیام." بعد رفت داخل و کتش رو برداشت. زمانی که داشت خونه رو ترک می کرد، تام مقداری پول تو دستش گذاشت و گفت:

" مادر، خانه من همیشه متعلق به توست. تو می تونی برگردی و با من زندگی کنی و با من بمونی."

*

مگی و مادرش اتاقی رو کناره رودخانه برای اقامت پیدا کردند، جایی که می تونستند آنجا بمونند،تا اینکه تصمیم بگیرند که بعدا چیکار کنند.

این خبر توی کل شهر St Ogg’s پخش شد که مگی بدون عشقش برگشته. حس همدردی برای استفان بود، نه برای مگی،که دلیل ایجاد این مشکل به نظر می رسید. استفان یک مرد جوان نابخرد و جاهل بود اما این هیچ دلیلی نمی شد که مگی این رفتار رو انجام بده. فیلیپ از آن روزی که به دلیل بیماری توی تخت بود، هنوز هم  احساس مریضی می کرد و نتوانسته بود تختش رو ترک کنه.

سرانجام نامه ای از استفان به پدرش رسید، و توی آن خواسته شده بود که به همه اطلاع داده بشه. او تمام حقیقت رو نوشته بود و تنها خودش رو مقصر دانسته بود و گفته بود که به هلند می ره و همانجا اقامت خواهد کرد. به هر جهت مگی بعد از این نامه هم توسط مردم شهر بخشیده نشد.

مگی در طول این مدت هیچ کسی رو بجز مادرش و کشیش رو ندیده بود. کشیش به او گوش می داد و برای او احساس همدردی می کرد. او شغل تدریس به بچه های یتیم رو به مگی سپرد اما زمانی که فهمید مردم از این رفتار او متعجب و ناراحت شده اند، مجبور شد که به کار او پایان بده. روزها و شب های مگی به تنهایی و ناراحتی سپری می شد، اما او نمی خواست که شهر St Ogg’s رو ترک کنه. او تصمیم داشت همانجا بمونه و کار کنه و به همین دلیل هم هیچ یک از کارهایی که توی جنوب ساحل بود رو نمی پذیرفت.

یک روز نامه ای از طرف فیلیپ به مگی رسید و مگی روزی تختش نشست و با دستهای لرزان آن نامه رو باز کردو خواند.

 

مگی،

من به تو ایمان دارم. من می دونم که تو هیچ کار اشتباهی نکردی. من شب قبل از آن روزی که تو اینجا رو ترک کنی فهمیده بودم که تو بیکارنیستی اما من با اسرار از تو خواستم که با ما به قایق سواری بیای و همچنین می دونستم که چه چیزی موجب درد و رنج تو می شه. آن روز که مریض شدم برام مشکل بود که شانس خوشهال کردن تو رو از دست بدم، برای همین از استفان خواستم که به جای من با شما بیاد. اما ناپدید شدن تو برام عجیب بود. نمی تونم به تو بگم که بعد از آن چطور زندگی کردم. اما نمی خوام تو درباره من احساس گناه کنی. تو بیشتر از این برام ارزش داری و این عشق تو بود که من رو تغییر داد به طوری که نمی تونم الان وصفش کنم.

مگی، من یک فرد فوق العاده هستم،چون من تو رو می شناسم. من می دونم که ما برای مدت زیادی همدیگر رو ندیدیم اما به یاد می آورم که من عاشق توام و آرزو می کنم و امیدوارم هیچ اتفاقی برای تو نیفته.

کسی که وجودش مال توست

فیلیپ واکم

 

مگی روی تخت نشست و نامه رو بغل کرد و گریه کرد.

*

در یکی از عصرها مگی تنها کنار پنجره نشسته بود و به رودخانه نگاه می کرد و به صدای باران سنگینی که به طور غیر معمول می بارید گوش می داد. او صدای باز شدن در جلویی رو شنید و بعد از لحظاتی احساس کرد که طرف راستش روشن تر شد. حدس می زد که اون باید لوسی باشه.

یه صدای نرم و لطیف گفت:" مگی." آر ه خودش بود، لوسی. مگی بلند شد و دختر دایی اش رو بغل کرد.

لوسی گفت:" کسی نفهمید که من خونه رو ترک کردم، برای همین نمی تونم زیاد اینجا بمونم. اونا اجازه نمی دن که من با تو ملاقات کنم و به پیش تو بیام."

هردو تا نشستندو به همدیگر نگاه کردند. هیچ کدام نمی دونستند که چی باید بگن. سرانجام مگی سکوت رو شکست:

"متشکرم که اومدی،لوسی، متشکرم! من قسط نداشتم که تو رو ناراحت کنم. من فکر می کردم که ما می تونیم چیزی رو که می خواست اتفاق بیقته رو کنترل کنیم. برای همین با استفان به قایق سواری رفتم." مگی این حرفهارو زد و کمی سکوت کرد. بعد ادامه داد:" لوسی، استفان به تو علاقه داشت، امیدوارم که اونو ببخشی... ."

لوسی یه نگاهی به مگی کرد و گفت:" من می دونم که تو هیچ قسطی برای ناراحت کردن من نداشتی. و می دونم اینم برات سخت بود که به اینجا برگردی. اما مگی تو مهربان تر و بهتر از من هستی." صداش نرم تر و غمگین تر شد." من نمی تونم... من نمی تونم اونو ببخشم."

لوسی رفت و بعد از ساعتی یه نامه دیگری اومد، اما این دفعه از طرف استفان،و آن هم به صورت محرمانه توسط یک دوست به مگی تحویل داده شد. استفان به مودپورت ( Mudport ) برگشته بود، وقتی که از خانوادش شنیده بود که مگی می خواد با کشیش ازدواج کنه. او از مگی خواسته بود که به پیش اون برگرده و با اون ازدواج کنه تا براش یه زندگی خوب و راحت درست کنه. و بهش اجازه بده تا دوباره صدای مگی رو بشنوه و اونو ببینه.

مگی برای ساعت ها در کنار پنجره نشست و با خودش فکر کرد. اینجا فقط یک آینده ممکن وجود داشت که مگی می تونست ببینه. اما نه، او نباید این کار رو انجام بده. او باید قوی باشه ... و آرزو کنه که استفان فقط به خاطر لوسی برگشته باشه.

همچنان که آنجا نشسته بود، ناگهان متو جه شد که پاهاش خیس شده. هنوز نفهمیده بود که باران با چه شدتی داره می باره و حالا آب رود خانه بالا آمده و وارد خانه شده. بله یک سیل!

  

نظر یادتون نره...

 

فصل دهم را بخوانید



برچسبها : آسیاب - فصل - نهم
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 11 مهر 1388 ساعت 10:58
آسیاب در نخ/فصل هشتم | داستانهای عاشقانه

فصل هفتم را بخوانید

فصل هشتم

بر روی رودخانه

بعد از یک هفته از ملاقات استفان، مگی برگشت به شهر St Ogg’s که تعطیلات آخر هفته اش را با لوسی سپری کند. فیلیپ گاهی اوقات _ و استفان اغلب_ برای صرف عصرانه می امدند، اما آنها خیلی کم باهم حرف می زدند. فیلیپ به حرفهای مگی در مورد اینکه تنها احساسات برادرش موجب می شه که اونا ارتباط نزدیک تری نداشته باشند، اعتماد داشت. اما فیلیپ به استفان شک داشت، یک عشق محرمانه قابل درک که موجب شده بود فیلیپ نسبت به اون ناخوشایند باشه.

یک روز عصر فیلیپ به مگی و لوسی قول داد که فردا صبح با آنها به قایق سواری بیاد. اما آن روز فیلیپ به حدی مریض شد که نتوانست تختش رو ترک کنه. پس او یه نامه ای برای استفان نوشت که او بجاش بره. در دقایق آخر هم لوسی تصمیم گرفت که با پدرش به خرید بره و زمانی که استفان به آنجا رسید، دید که مگی تنها آنجا منتظره.

زمانی که استفان وارد اتاق شد، صورت مگی مثل گچ سفید شد. او درحالی که شگفت زده شده بود گفت:" من فکر می کردم که فیلیپ داره میاد."

استفان هم از اینکه مگی تنها آنجا بود، دست پاچه شده بود گفت:" فیلیپ خوب نبود، برای همین از من خواست که من بجای اون بیام."

مگی دوباره نشست و گفت:" لوسی هم اینجا نیست، ما نباید بریم."

استفان خیلی آرام و در گوشی گفت:" اه، بیا بریم، ما نباید بیش از این در انتظار باشیم."

و آنها رفتند. استفان داشت با ملایمت قایق رو به سمت پایین رودخانه هدایت می کرد، در حالی که مگی به پشت دراز کشیده بود و به رویا فرو رفته بود. او نمی دانست ک آنها دهکده را گذشته اند و اطرافشون  چه می گذره و آنها کجا هستند.

سرانجام استفان از راندن قایق دست برداشت و نشست و به آب خیره شد و آب آنها رو با خود به سمت پایین رودخانه می برد. مگی بلند شد و نشست و به اطراف نگاه کرد. هیچ چیزی در اطراف برای او آشنا نبود.

پرسید:" ما کجا هستیم؟ آیا از دهکده گذشتیم؟ داریم کجا می ریم؟"

استفان دوباره به آب خیره شدو گفت:" آره ، مدت زیادی که از دهکده گذشتیم."

مگی فریاد زد و گفت:" حالا من چیکارکنم؟ ما بایستی بعد از چند ساعت برمی گشتیم خونه_ و لوسی_ آه ،خدا کمکم کن!"

استفان رفت پایین قایق و دست های مگی رو گرفت.

او با یه صدای جدی گفت:" مگی، بیا ما هرگز دوباره برنگردیم خانه_ تا زمانی که ما باهم ازدواج کنیم. ما که قسط نداریم همدیگر رو تنها بگذاریم. ما برای هیچ چیزی مسئول نیستیم. این قایق مارو به شهر توربی (Turby) خواهد برد، جایی که ما می تونیم پیاده بشیم و به اسکاتلند بریم. آنجا می تونیم باهم ازدواج کنیم." استفان داشت با چشمانی که پر از آرزوهای کودکانه بود به مگی نگاه می کرد.

مگی شگفت زده شده بود. از استفان خواست:" بگذار من برم! تو می دونی که ما خیلی زیاد دور شدیم. تو خیلی برای من خوب بودی . کدام شخص محترمی می تونه این طور رفتار کنه؟"

استفان در حالی که احساس گناه و ناراحتی می کرد ساکت بود. گفت:" من می دونم که باید به تو می گفتم. این رو هم می دونم که این امر کافیه تا تو از من احساس نفرت بکنی. می خوای همین جا قایق رو نگه دارم؟ من بایستی به لوسی بگم که من دیوانه ام_ و اینکه تو از من متنفری_ و آن وقت تو برای همیشه از دست من راحت خواهی شد."

مگی حالا کمی نارحت بود، و نسبت به استفان احساس تأسف می کرد. مگی ضعف خودش رو فهمیده بود و می دونست که خیلی ضعیف تر از استفانه. او با مهربانی بیشتری نسبت به استفان نگاه کرد و موجب شد که استفان کمی خوشهال تربشه. قایق راه خودش رو به طرف پایین رودخانه ادامه داد، در حالی که آن دو بدون اینکه چیزی بگن یا کاری بکنن، نشسته بودند و هردو به فکر فرو رفته بودند.

بعد از مدتی، آنها قایقی رو دیدن که داشت به آرامی به طرف مودپورت (Mudport) حرکت می کرد، شهری که در دریا کنار قرار داشت. استفان به کاپیتان فریاد زد و گفت که اونا به دلیل آب و هوای بد، ترسیده و خسته هستند و کاپیتان نیز موافقت کرد که آنها رو با خودشون ببرن. به این دو نفر غذا و وسایل خواب دادند . به خاطر خستگی زیاد مگی دراز کشید و خوابید.

صبح روز بعد که او از خواب بیدار شد، دید که مردی در فاصله نزدیک اون خوابیده. ابتدا تصور کرد که برادرش تامه. بعد همه چیز به یادش اومد. ترس وجودش رو فراگرفت. او اشتباه کرده بود، خیلی اشتباه. او به خانوادش و به دوستانش به رفتاری که اصلا درست نبود، آسیب زده بود. حالا او چکار باید می کرد؟ برای برگشتن خیلی دیرشده بود، اما می دونست که هرگز با استفان احساس خوشبختی نخواهد کرد.

وقتی استفان از خواب بیدار شد، اشک ها رو روی گونه های مگی دید. جرأت این رو نداشت که در مورد عشق و ازدواج حرف بزنه. بنابراین هردوشون نشستند و هیچ حرفی نزدند تا اینکه کشتی به بندرگاه رسید. استفان به طرف مگی برگشت و به آرامی گفت:

" ما رسیدیم ، و سفر ما به پایان رسیده، حالا ما می تونیم توی خشکی با سرعت بیشتری به طرف شمال بریم."

مگی با تصمیم منطقی که گرفته بود گفت:" ما نباید باهم به شمال بریم."

استفان جواب داد:" اگه ما نریم ، من می میرم." و صورتش سرخ شد.

مگی تکرار کرد:" من با تو نمی رم. بیش از این از من نخواه . من نمی تونم به دیروز برگردم، اما امروز می خوام بیشتر عاقل باشم."

استفان گریه کرد:"مگی ، دل رحم باش. من رو به خاطر کاری که دیروز کردم ببخش. من از تو درخاست می کنم. من هیچ کاری انجام نمی دم_ لطفا من رو درک کن!"

مگی با نهایت آرامشی که می تونست داشته باشه ادامه داد:" ما بهم قول دادیم که احساساتمان را کنترل کنیم، چون آنها اشتباه بودند. ما آنها رو کنترل نکردیم، ولی هنوز هم آنها اشتباه هستند. و حالا ما باید از هم جدا بشیم. اگه نشیم، با چه قانونی و چه عشقی می خواهیم با هم زندگی کنیم؟ با احساسات لحظه ای مان؟ تو فکر می کنی اوسی الان چه احساس داره؟ او به من اعتماد داشت_ اون من رو دوست داشت_ او خیلی با من مهربان بود_ فکر اون ... ."

استفان حرفهای مگی رو قطع کرد و گفت:" من فقط می تونم به تو فکر کنم. ما دیگه نمی تونیم لوسی رو از درد نجات بدیم. و اینکه تو چطور می خوای زن فیلیپ بشی؟ تو مال منی. تو می دونی که ما همدیگر با تمام قلب دوست داریم."

مگی گفت:" نه با همه قلبم ، استفان، و نه با همه عقلم. اگه من با تو ادامه بدم، هرگز توی زندگی آرامش رو احساس نخواهم کرد. این همه چیزی هست که من می تونم بگم."

استفان خیلی ناراحت بود به حدی که دیگه نمی تونست خودش رو کنترل کنه. فریاد زد و رو به مگی کرد و گفت:" پس من رو ترک کن. همین حالا ترکم کن!"

مگی رفت و سوار نزدیکترین کالسکه ای که آنجا بود شد. نمی دونست که به کجا می خواد بره، و هیچ دلواپسی هم نداشت. در فکر درد استفان بود، و به عشق و علاقه خودش می اندیشید. ناگهان متوجه شد که به یورک (York ) رسیده، شهری که کمی جلوتر از بندرگاه بود، اتاقی را برای اقامت یافت و شب را همانجا ماند و سپری کرد.

 

فصل نهم را بخوانید

نظر یادتون نره...



برچسبها : آسیاب - فصل - هشتم
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 11 مهر 1388 ساعت 10:55
چرخاندن متون درون سلول‏ها در Excel | ترفند Word
در صورتی که با نرم‏افزار Microsoft Excel کار کرده باشید حتماً می‏دانید وقتی متنی را در درون هر یک از سلول‏های موجود تایپ می‏کنید، به طور پیش‏فرض این متن افقی تایپ می‏شود. اما ممکن است به هر دلیلی و بسته به کاری که می‏کنید دوست داشته باشید تا متون داخل سلول را از حالت افقی خارج کنید و به آن‏ها زاویه دهید و آن‏ها را بچرخانید. در این ترفند قصد داریم به معرفی نحوه Rotate کردن متون درون سلول‏ها در نسخه‏های 2003 و 2007 نرم‏افزار اکسل بپردازیم.

برای این کار:
ابتدا با استفاده از ماوس، سلول‏هایی که قصد دارید متون درون آن‏ها را زاویه دهید را انتخاب کنید.
سپس بر روی یکی از سلول‏های انتخابی راست کلیک کرده و Format Cells را انتخاب کنید.
در پنجره باز شده به تب Alignment بروید.
در قسمت سمت راست یک نیم دایره مشاهده می‏کنید. اکنون با استفاده از قسمت Degrees و بالا و پایین کردن عدد موجود که در اصل زاویه قرار گیری متن شما است، می‏توانید زاویه‏ای بین 90- درجه تا 90 درجه برای متن درون سلول تعیین کنید.
با فشردن OK تغییرات اعمال می‏شود.
منبع: ترفندستان


برچسبها : چرخاندن - متون - درون - سلول‏ها - excel
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 8 مهر 1388 ساعت 10:40
مدتی هست که به خیالبافی گرفتار شدم | مشاوره های روانشناسی

من مدتی هست که به خیالبافی گرفتار شدم .نمیدونم چرا و برای چی خیال بافی میکنم ولی متاسفلنه داره تموم زندگیمو میگیره.فکرهای عجیب و غریب، ثروتمند شدن ،مشهور شدن و...
البته این که میگم مدتی هست که شروع شده ،مدت زیادی میشه شاید 5 سال.
یکسره فکر من به جایی هست و در مورد چیزی داره خیالبافی میکنه
دیگه خسته شدم خسته شدم

کمکم کنید خیلی احتیاج به کمک دارم خــیلی

دوست عزیز خیالبافی در زمانی اتفاق می افته که شخص فعالیت خاصی را دنبال نکنه و تنهایی زیادی داشته باشه. لذا درجهت عکس این موارد باید سعی کنید حتی الامکان زمان خود را با فعالیت های مختلف به ویژه در ارتباط با دیگران پرکنید. مثلاً فرض کنید کسی که درحال مطالعه به صورت فعال است یعنی خلاصه نویسی می کنه زیر مطلب مهم خط میکشه و ... آیا امکان خیالبافی و یا عدم تمرکز کم نمیشه؟ لذا سعی کنید زمان های خالی را با فعالیت پرکنید. فعالیت های گروهی داشته باشید و هرزمان که از این خیالبافی آگاهی پیدا کردی به صورت قوی با گفتن کلمه ایست آن را متوقف کنید. البته خوبه که در روز نیم ساعتی رو به خیالپردازی عمدی بپردازید تا یادبگیرید که فعالیت ذهن خود را در کنترل ذهن خود بگیرید.

کارشناس تبیان



برچسبها : مدتی - هست - خیالبافی - گرفتار - شدم
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 8 مهر 1388 ساعت 10:37
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [8]  [9]  [10]  
Iran Market Center Iran Market Center
فروشگاه اینترنتی/آرایشی و بهداشتی