فصل هفتم را بخوانید
فصل هشتم
بر روی رودخانه
بعد از یک هفته از ملاقات استفان، مگی برگشت به شهر St Ogg’s که تعطیلات آخر هفته اش را با لوسی سپری کند. فیلیپ گاهی اوقات _ و استفان اغلب_ برای صرف عصرانه می امدند، اما آنها خیلی کم باهم حرف می زدند. فیلیپ به حرفهای مگی در مورد اینکه تنها احساسات برادرش موجب می شه که اونا ارتباط نزدیک تری نداشته باشند، اعتماد داشت. اما فیلیپ به استفان شک داشت، یک عشق محرمانه قابل درک که موجب شده بود فیلیپ نسبت به اون ناخوشایند باشه.
یک روز عصر فیلیپ به مگی و لوسی قول داد که فردا صبح با آنها به قایق سواری بیاد. اما آن روز فیلیپ به حدی مریض شد که نتوانست تختش رو ترک کنه. پس او یه نامه ای برای استفان نوشت که او بجاش بره. در دقایق آخر هم لوسی تصمیم گرفت که با پدرش به خرید بره و زمانی که استفان به آنجا رسید، دید که مگی تنها آنجا منتظره.
زمانی که استفان وارد اتاق شد، صورت مگی مثل گچ سفید شد. او درحالی که شگفت زده شده بود گفت:" من فکر می کردم که فیلیپ داره میاد."
استفان هم از اینکه مگی تنها آنجا بود، دست پاچه شده بود گفت:" فیلیپ خوب نبود، برای همین از من خواست که من بجای اون بیام."
مگی دوباره نشست و گفت:" لوسی هم اینجا نیست، ما نباید بریم."
استفان خیلی آرام و در گوشی گفت:" اه، بیا بریم، ما نباید بیش از این در انتظار باشیم."
و آنها رفتند. استفان داشت با ملایمت قایق رو به سمت پایین رودخانه هدایت می کرد، در حالی که مگی به پشت دراز کشیده بود و به رویا فرو رفته بود. او نمی دانست ک آنها دهکده را گذشته اند و اطرافشون چه می گذره و آنها کجا هستند.
سرانجام استفان از راندن قایق دست برداشت و نشست و به آب خیره شد و آب آنها رو با خود به سمت پایین رودخانه می برد. مگی بلند شد و نشست و به اطراف نگاه کرد. هیچ چیزی در اطراف برای او آشنا نبود.
پرسید:" ما کجا هستیم؟ آیا از دهکده گذشتیم؟ داریم کجا می ریم؟"
استفان دوباره به آب خیره شدو گفت:" آره ، مدت زیادی که از دهکده گذشتیم."
مگی فریاد زد و گفت:" حالا من چیکارکنم؟ ما بایستی بعد از چند ساعت برمی گشتیم خونه_ و لوسی_ آه ،خدا کمکم کن!"
استفان رفت پایین قایق و دست های مگی رو گرفت.
او با یه صدای جدی گفت:" مگی، بیا ما هرگز دوباره برنگردیم خانه_ تا زمانی که ما باهم ازدواج کنیم. ما که قسط نداریم همدیگر رو تنها بگذاریم. ما برای هیچ چیزی مسئول نیستیم. این قایق مارو به شهر توربی (Turby) خواهد برد، جایی که ما می تونیم پیاده بشیم و به اسکاتلند بریم. آنجا می تونیم باهم ازدواج کنیم." استفان داشت با چشمانی که پر از آرزوهای کودکانه بود به مگی نگاه می کرد.
مگی شگفت زده شده بود. از استفان خواست:" بگذار من برم! تو می دونی که ما خیلی زیاد دور شدیم. تو خیلی برای من خوب بودی . کدام شخص محترمی می تونه این طور رفتار کنه؟"
استفان در حالی که احساس گناه و ناراحتی می کرد ساکت بود. گفت:" من می دونم که باید به تو می گفتم. این رو هم می دونم که این امر کافیه تا تو از من احساس نفرت بکنی. می خوای همین جا قایق رو نگه دارم؟ من بایستی به لوسی بگم که من دیوانه ام_ و اینکه تو از من متنفری_ و آن وقت تو برای همیشه از دست من راحت خواهی شد."
مگی حالا کمی نارحت بود، و نسبت به استفان احساس تأسف می کرد. مگی ضعف خودش رو فهمیده بود و می دونست که خیلی ضعیف تر از استفانه. او با مهربانی بیشتری نسبت به استفان نگاه کرد و موجب شد که استفان کمی خوشهال تربشه. قایق راه خودش رو به طرف پایین رودخانه ادامه داد، در حالی که آن دو بدون اینکه چیزی بگن یا کاری بکنن، نشسته بودند و هردو به فکر فرو رفته بودند.
بعد از مدتی، آنها قایقی رو دیدن که داشت به آرامی به طرف مودپورت (Mudport) حرکت می کرد، شهری که در دریا کنار قرار داشت. استفان به کاپیتان فریاد زد و گفت که اونا به دلیل آب و هوای بد، ترسیده و خسته هستند و کاپیتان نیز موافقت کرد که آنها رو با خودشون ببرن. به این دو نفر غذا و وسایل خواب دادند . به خاطر خستگی زیاد مگی دراز کشید و خوابید.
صبح روز بعد که او از خواب بیدار شد، دید که مردی در فاصله نزدیک اون خوابیده. ابتدا تصور کرد که برادرش تامه. بعد همه چیز به یادش اومد. ترس وجودش رو فراگرفت. او اشتباه کرده بود، خیلی اشتباه. او به خانوادش و به دوستانش به رفتاری که اصلا درست نبود، آسیب زده بود. حالا او چکار باید می کرد؟ برای برگشتن خیلی دیرشده بود، اما می دونست که هرگز با استفان احساس خوشبختی نخواهد کرد.
وقتی استفان از خواب بیدار شد، اشک ها رو روی گونه های مگی دید. جرأت این رو نداشت که در مورد عشق و ازدواج حرف بزنه. بنابراین هردوشون نشستند و هیچ حرفی نزدند تا اینکه کشتی به بندرگاه رسید. استفان به طرف مگی برگشت و به آرامی گفت:
" ما رسیدیم ، و سفر ما به پایان رسیده، حالا ما می تونیم توی خشکی با سرعت بیشتری به طرف شمال بریم."
مگی با تصمیم منطقی که گرفته بود گفت:" ما نباید باهم به شمال بریم."
استفان جواب داد:" اگه ما نریم ، من می میرم." و صورتش سرخ شد.
مگی تکرار کرد:" من با تو نمی رم. بیش از این از من نخواه . من نمی تونم به دیروز برگردم، اما امروز می خوام بیشتر عاقل باشم."
استفان گریه کرد:"مگی ، دل رحم باش. من رو به خاطر کاری که دیروز کردم ببخش. من از تو درخاست می کنم. من هیچ کاری انجام نمی دم_ لطفا من رو درک کن!"
مگی با نهایت آرامشی که می تونست داشته باشه ادامه داد:" ما بهم قول دادیم که احساساتمان را کنترل کنیم، چون آنها اشتباه بودند. ما آنها رو کنترل نکردیم، ولی هنوز هم آنها اشتباه هستند. و حالا ما باید از هم جدا بشیم. اگه نشیم، با چه قانونی و چه عشقی می خواهیم با هم زندگی کنیم؟ با احساسات لحظه ای مان؟ تو فکر می کنی اوسی الان چه احساس داره؟ او به من اعتماد داشت_ اون من رو دوست داشت_ او خیلی با من مهربان بود_ فکر اون ... ."
استفان حرفهای مگی رو قطع کرد و گفت:" من فقط می تونم به تو فکر کنم. ما دیگه نمی تونیم لوسی رو از درد نجات بدیم. و اینکه تو چطور می خوای زن فیلیپ بشی؟ تو مال منی. تو می دونی که ما همدیگر با تمام قلب دوست داریم."
مگی گفت:" نه با همه قلبم ، استفان، و نه با همه عقلم. اگه من با تو ادامه بدم، هرگز توی زندگی آرامش رو احساس نخواهم کرد. این همه چیزی هست که من می تونم بگم."
استفان خیلی ناراحت بود به حدی که دیگه نمی تونست خودش رو کنترل کنه. فریاد زد و رو به مگی کرد و گفت:" پس من رو ترک کن. همین حالا ترکم کن!"
مگی رفت و سوار نزدیکترین کالسکه ای که آنجا بود شد. نمی دونست که به کجا می خواد بره، و هیچ دلواپسی هم نداشت. در فکر درد استفان بود، و به عشق و علاقه خودش می اندیشید. ناگهان متوجه شد که به یورک (York ) رسیده، شهری که کمی جلوتر از بندرگاه بود، اتاقی را برای اقامت یافت و شب را همانجا ماند و سپری کرد.
فصل نهم را بخوانید
نظر یادتون نره...
برچسبها :
آسیاب -
فصل -
هشتم
نوشته شده توسط سجاد سلطاني در 11 مهر 1388 ساعت 10:55